1. امروز که می خواستم از اتوبوس پیاده بشم پام به جدول گیر کرد و با صورت... نه خدا را شکر خودم را نگه داشتم. یه لحظه با خودم گفتم اگه با صورت اومده بودم روی زمین چی می شد؟ یادم به سال اول راهنمایی افتاد. درست ده سال پیش. مدرسه برای ساعت ورزش دوچرخه خریده بود و اولین کسی که سوارش شد من بودم( چرا نمی تونم حس کنجکاوی م را کنترل کنم؟!) خلاصه از دوچرخه افتادم زمین و صورتم کلاً داغون شد. البته جای زخمها نموند ولی خاطره ش همیشه باهامه. چند دقیقه بنابر گفته ی شاهدان محلی از هوش رفته بودم. گفتم هوش یادم به دو چیز افتاد. اول اینکه چند وقتی بود با دوستان دنبال این بودیم که یه خانمی را که چند ماه به کما می ره و اون دنیا را تجربه می کنه را دعوتش کنیم برامون حرف بزنه ولی قبول نکرده و گفته من اجازه ندارم حرفی بزنم! دومیش را هم یادم نیست.
2. امروز دانشگاه جشن برگزار کردیم. مهمان برنامه هم آقای میلانی بودند. اگه نمی شناسینش سری به شبکه یک تا 6 تلویزیون بزنین یافت می شود. آدم خوش مشربی بود. خوشم اومد. اتفاق جالب این بود که 300 نفر آدم هرکدوم سی بار از سی جهت با این بنده خدا عکس گرفتند و کلی تحویلش گرفتند و دچار اعتماد بنفس کاذبش کردن و بعد که بنده خدا می خواست بره گفت برای من یه آژانس بگیرین. زنگ زدن تاکسی سرویس دانشگاه گفت فعلا ماشین نداریم! من که از شدت خنده گریه م گرفته بود.
3. هفته گذشته اردوی مشهد بودم. 5 روزه رفتیم و کلی تخلیه روحی شدیم و برگشتیم. خیلی سفر مهیجی بود. اولین تجربه من به عنوان مسئول اردو بود که شاید یک روزی این تجربه ها را مکتوب کردم. تعریف از خود نباشه ولی کلی با وجود من به بقیه خوش گذشته بود. جوری که همه اصرار داشتن اردوی بعدی هم با من باشن. نمی دونم مشکل از منه یا از امام رضا که من هروقت مشهد می رم هیچ خواسته ای یادم نمیاد. فقط دلم می خواد به در تکیه بدم و خیره بشم به ضریح و گریه کنم. همین. اسمش را می گذارم لحظه صفر عاشقی. دوست دارم این حس و حال را.
4. هفته آینده جشن تولد امام رضا داریم. از من خواستن کلیپ بسازم. یه گشتی توی عالم موزیک و کلیپ زدم و فهمیدم ما چقدر ادعامون زیاده و عملمون کم. کلاً دو تا آهنگ امام رضایی یافتم که یکی ش از بس تلویزیون پخش کرده لوث شده و دومی هم از زبان یه کلاغ سیاهه!
5. چهارشنبه ها باید دو ساعت سر کلاسی بشینم که اصلا دلم نمی خواد. این هفته یه جمله قشنگ از استادش شنیدم: آنان که به فکر پرورش اندام خود هستند، فرصتی برای پرورش افکار خود نمی یابند.
6. مشغول خواندن کتابی هستم به اسم: بیست و پنج سال در ایران چه گذشت. کتاب جالبیه. به خصوص که مولفش سعی کرده بی طرف باشه و به نظرم هم بوده.
7. چند هفته پیش از استادم خواستم کتاب و فیلم پیشنهاد کنه. خیلی خلاصه! اینها را پیشنهاد کرد:
LALYTA FOR EVER
پرتقال کوکی
WIDE OPEN EYES
W`RE NOT THE ANGELS
THE KINGDOM OF Heaven
wrestler
All or nothing
Dead man
یک عاشقانه آرام/نادر ابراهیمی
مادر- دانشکده های من/ ماکسیم گورکی
داستانهای کوتاه_ باغ آلبالو/ چخوف
طرحی از یک زندگی/ پوران شریعت رضوی
عادت می کنیم/ زویا پیرزاد
همسایه ها-پسرک بومی-مدار صفر درجه/ احمد محمود
از دارد تا ندارد/ علی اشرف درویشیان
از گور تا گهواره- پرواربندان/ غلامحسین ساعدی
سنگر و قمقمه های خالی/ بهرام صادقی
ماهی و جفتش / ابراهیم گلستان
8. ببخشین من اگه نخوام سریال دلنوازان را ببینم باید چیکار کنم؟ نمی خوام ببینم مگه زوره؟ من اهل سریالهای محتوایی نیستم.
9. گارسیا ماکز اول کتاب زیستن برای بازگفتن می گه: زندگی مجموعه روایتهایی است که از گذشته داریم. نمی دونم چقدر راوی خوبی بوده ام.
همه ی اینها را گفتم که بگم از من نخواین با این همه مشغله وبلاگم را هم به روز کنم. نه حالی می مونه و نه وقتی.
پایان
حدوداً ساعت 9 صبح بود که با صدای مادرم از خواب بیدار شدم: - پاشو، دوستت پشت خط است. بگم خوابی؟ - نه جواب می دهم. - حاضری برویم راهپیمایی روز قدس؟ - نه، لزومی نمی بینم بیایم. قدس حامی زیاد دارد. به حضور من چه حاجت؟! - فقط برای روز قدس نیستا! سبزپوشان هنوز بیدارند!
- بیخیال، جای باتومهایشان هنوز درد می کند. شما انگار جان بر کف شده اید ها! - من می رم. اگر برنگشتم حلالم کن. - صبر کن ببینم! می آیم. ولی قول بده دوباره جوگیر نشی ها. تا هرجا جمعیت بود من هم هستم. البته بعید می دانم کسی جمع شود. مردم از زندگی سیر نشده اند هنوز!
رفتیم. حدود ساعت 11 رسیدیم. خدای من! این جمعیت! اینجا! امروز! چه می خواهند مگر که اینقدر با ارزش است؟شعارهایشان به وجدم می آورد: نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران... یادم به بازرگان می افتد که می گفت من اول ایرانی ام بعد مسلمان. جای فکر دارد. بماند برای بعد. شب اخبار را دیدم: - مردم تهران که ابتدا از شعارهای این گروه اندک دچار حیرت شده بودند سعی کردند با دادن شعار الله اکبر آنها را پراکنده کنند. و هم زمان تصویر لباس شخصی ها را نشان می داد که با چوب( منظورم همان شعار الله اکبر است) به دنبال مردم( که تهرانی نبودند) افتاده اند!
پ.ن 1: خاطره بالا را دوستم تعریف کرد، من هم شرح و بسطش دادم و نوشتم. وگرنه ما را چه به این پسر شجاع بازی ها!
پ.ن 2: اکنون که در حال نوشتن هستم باران آهسته به شیشه ی پنجره ی اتاقم می خورد. گفته بودم عاشق پاییزم. یادم رفت بگویم دیوانه ی بارانهایش.
وای باران باران شیشه ی پنجره را باران شست... از دلِ من اما... چه کسی نقش تو را خواهد شست خدا جونم![]()
دیروز پدرمان در خانه بود و ما هم فرصت را غنیمت شمردیم و اندکی از بودجه ی این ماه را گرفتیم و با خواهر از خانه زدیم بیرون که خرید ماه مهر کنیم. به هر حال باز آمد بوی ماه مهر و از این حرفا. اصلاً و اصولاً من عاشق پاییز و به خصوص ماه مهرم. چرایش بر می گردد به تاریخی که در شناسنامه ام ثبت شده است. من متولد ماه مهرم. و از نشانه های علاقه ام به این ماه اینکه اشتهایم باز می شود، رنگ پوستم روشن(تر) می شود و البته انرژی مضاعفی برای کار و درس پیدا می کنم. خلاصه بودجه را به جیب زدیم و آمدیم بازار( یادش به خیر اولین بار که از استاد فرانسه مان شنیدم که بازار از فارسی وارد فرانسه شده چه ذوقی کردم الکی!)
اصولاً خرید کردن در اصفهان کمی مصیبت زاست. اگر از گشتن در این مرکز چیزی به دست نیاوردی باید از این ور آب بروی اون ور آب( این اسم گزاری مال زمانی است که زایندوه رود آب داشت) تا مرکز بعدی را بگردی و این کلی وقت و انرژی و پولت را می گیرد. حالا اولی و دومی طوری نیست ولی سومی کمی نگران کننده است( به هر حال ما هم تنمون به تن اصفهانی ها خورده!)
خلاصه یک جفت کفش را خریدم و در حالی که نیشم از شدت خوشحالی تا بناگوش باز بود به همراه خواهر سوار اتوبوس شدیم که برگردیم منزل. نفرمایید تاکسی که باید دوباره شما را به دو خط بالاتر ارجاع دهم. اتوبوس شلوغ بود. خوب این تعجب ندارد. اما تعجب کردم از اینکه چقدر ساکت بود و همه در کمال صلح و صفا کنار هم نشسته بودند و به جلو نگاه می کردند. ناگهان کاشف به عمل آمد که دست یک خانمی درون کیف یک خانم دیگر دیده شده! دوستان مشغول بحث و دعوا شدند و من متوجه شدم چقدر آستانه تحمل من پایین است و زود از صدای بحث و جدل خسته می شوم. هر کسی از یک طرف داد می زد و چیزی می گفت و می خواست در این دعوا حکم بشود ولی بعد از چند ثانیه خودش هم به یکی از طرفین دعوا تبدیل می شد. کم کم داشت برایم غیر قالب تحمل می شد. با خود میگفتم چرا آدم ها مدیریت بحرانشان اینقدر پایینه؟ چرا بلد نیستیم یک دعوای ساده را حل کنیم؟ اصلا چرا آدم ها اینقدر زود از کوره در می رن؟ آخه چند هزار تومان که ارزش این همه اعصاب خوردی نداره و از این حرفهای روشنفکری...
امروز کفش جدیدم را پا کردم و به مقصد فاکولته( این را از کتاب خانوم یاد گرفتم) خانه را ترک گفتم. در راه فهمیدم که کفشم برایم کوچک است یا شاید من برای کفشم بزرگ! برگشتم خانه و شروع کردم به غر زدن. مادرم که می خواست دلداری ام بدهد گفت کفشت هنوز پاخورده نشده و بعد جا باز می کند. اما هیچ کدام از این دلداری ها در من اثر نکرد که نکرد. غر می زدم و اعصاب همه را خط خطی می کردم.
جداً چرا اینقدر ما زود از کوره در می ریم؟
پ.ن: توصیه می کنم شما را به شنیدن آلبوم جدید استاد شجریان و به خصوص تصنیف آواز آتش... تفنگت را زمین بگذار...
مادر ظرف غذا را از روی گاز بلند می کند و کنار ما می آورد. ناشکری نکن عزیزم، این را آهسته می گوید و می نشیند، کودکی هرکسی یک جور پر می شود، تو هم که بد نگذشته بهت. لیوانم ر از آب پر می کنم و می خندم. دلت خوش است مادر! شما باید هم ناشکری نکنی، کودکی تان پر بوده است از خاطره های رنگی. خودت مگر بارها تعریف نکرده ای که ماه رمضان چندین خانواده بودید که سر یک سفره می نشستید؟ از دایی بزرگ تا خاله کوچک با ده ها فرزند و نوه و نتیجه و چه صفایی که نمی کردید و چه لحظه های شیرینی که ثبت نمی کردید. مگر خودت بارها تعریف نکرده ای که اگر اذان صبح را 5 صبح می گفتند شما از 3 بیدار می شدید و آهسته آهسته غذا می خوردید و می خندیدید و می خنداندید؟
ـ خوب هر دوره ای حال و هوای خاص خودش را دارد. بخور غذا را که 5 6 دقیقه دیگر اذان است. مادر آهسته از جایش بر می خیزد و من با نگاهم دنبالش می کنم.
ـ مادر شد شما یکبار از روزگار گلایه داشته باشی؟ این را توی دلم می گویم. همیشه راضی از پیش آمده ها و پیش نیامده ها. ذکر همیشگی ات هم همین بوده است. خدایا به داده و نداده ات شکر! مادر آدم وقتی می بیند سحر 3 نفر بیشتر برای سحری بیدار نمی شوند خوب زورش میاید بیدار شود دیگر.
ـ چه حرفی است می زنی. روزه را برای خدا می گیری نه برای خلق خدا. منت می گذاری سر کی؟
ـ منظورم اینه که وقتی چند تا خانواده با هم سحری بخورند شوق آدم هم بیشتر می شود.
ـ تو روزه ات را بگیر خدا اجر بیشتر می دهد برای همین به زور بیدار شدن ها. خوب شد؟
آره بهتر شد. دلم خنک می شود وقتی می شنوم که مثلا فلان کار خدا را خوشحال می کند یا مثلا اگر فلان کار را بکنی خدا چند فرسته می فرستد که هوایت را داشته باشد و بعد لبخند می زند و می گوید ببینید این بنده ی من است! دلم می خواهد فرشته ها به احترام من از جایشان برخیزیند. دو طرف راهی بایستند و با دست مرا به سمت خدا هدایت کنند. و هی مدام درود بفرستند. چه حالی می دهد. لبخند خدا، رشک فرشته ها، آرامش خودت... یعنی می شود؟
پ.ن: گر به همه عمر خویش با تو برآرم دمی حاصل عمر آن دم است، باقی ایام رفت
فردا رمضان آغاز می شود.
از من خواسته ای که در این ماه تا می توانم تو را یاد کنم تا تو هم تا جایی که ظرفیت دارم به من لطف کنی. از من خواسته ای یک ماه تحمل کنم و طعم خیلی چیزها را بچشم. طعم گرسنگی را، تشنگی را، دروغ نگفتن را، تهمت نزدن را، غیبت نکردن را... گناه نکردن را. اَه چه مزه ی بدی دارد! نه گناه نکردن را که نمی گویم! این شربت لعنتی را می گویم. دکتر از من خواسته تا سه هفته این شربت را بخورم اگر دل دردم خوب نشد، درمان تخصصی را ادامه دهم. چه می گفتم؟ آهان! از من خواسته ای دروغ نگویم. به خلق یا به خودت یا به خودم؟ من چه ساده ام! به تو که نمی شود دروغ گفت! آخر به خودم هم که نمی شود دروغ نگفت! باشد این هم قبول! وانمود می کنم اوضاع در بهترین حالت ممکن است. هیچ اتفاقی نیافتاده است و شهر در امن و امان است. اصلاً زیادی امن است. من از این دروغ ها به خودم زیاد گفته ام. یادت نیست؟ از تو خواستم کمکم کنی که فراموش کنم، عادت کنم به وضع موجود، دل به گذشته نبندم... یادت هست کمکم نکردی؟ شاید هم کردی و من نفهمیدم. و من هر روز به خودم دروغ می گفتم که چیزی نشده!
از من خواسته ای زیاد یادت کنم... باشد قبول! روزی سه بار خوب است؟ صبح ها که می روم روزنامه بخرم وقتی می بینم این یکی هم توقیف شده است با خودم می گویم خدا بعدی را به خیر بگذراند. خوب نام تو را آوردم دیگر! ظهر ها که می خواهم غذا بخورم می گویم خدا به داد زندانی های بدبخت برسد و شبها هم که می خواهم بخوابم می گویم خدا! یعنی فردا چی می شه؟ خوب تو هم زیاد توقع داری ها! دیگر آدم که همه ش نمی تواند اسم تو را به زبان بیاورد. اسمهای دیگری هم هست که آدم گاهی دلش می خواهد آنها را یاد کند. فکر بد نکن! همه شون مجازن!
از من خواسته ای بنده ی خوب تو باشم. سخت است ولی چشم! خوب مثل این است که من از تو بخواهم خدای بدی باشی. می توانی؟ نمی توانی. چون خوبی در ذات توست. و بدی هم... نه بدی در ذات من نیست ولی قبول کن خدا که با این همه آزمون و خطایی که سر راه ما گذاشتی مدام آدم پایش می لغزد و به گناه می افتد. وای چه لذتی دارد... نه گناه را که نمی گویم!... خوردن هندوانه خنک موقع نیمروز را می گویم.
باشد من سعی می کنم این کارها را بکنم ولی قول نمی دهم. آخر این روزها هی همه چیز می خواهند نگذارند به تو فکر کنم!
پ.ن: قرار بود دیروز سوژه های هفته را بنویسم ولی حالی برای نوشتن نداشتم. توی چهار سالی که گذشت شرق توقیف شد. هم میهن توقیف شد. تهران امروز توقیف شد. کارگزاران توقیف شد. یاس نو توقیف شد. شهروند امروز توقیف شد. روزگار توقیف شد. صدای عدالت توقیف شد. آریا توقیف شد و بالاخره اعتماد ملی توقیف شد. به نظرم سوژه بهتر از این توی دنیا وجود ندارد!